روز گذشته، به دنبال 1 1 زن بودم. از همکاری که برای اولین بار، پیش او در این شهر کار کرده بودم، کمک خواستم. مرد مهاجرت کرده بود. اما وسایلش مهاجرت نکرده بودند...
مرد با خواهرش هماهنگ کرده بود. و من خودم را در عجله ای ترین حالت ممکن میدیدم. محل کارم سابقم همانجا بود. کنار مغازه ی مرد خانه مرد بود و غیر ممکن بود من از کنار این خانه و این مغازه رد شوم و دچار نوعی درد روحی نشوم. اسمش را دلتنگی بگذارم؟ نمیدانم.
روز اول را شاید به خاطر نداشته باشم. اما روز آخر را خوب خاطرم هست. آدمیزاد کدام خاطراتش را از اول تا به آخر به بند بند مغزش بند میکند؟ نمیدانم.
قبل داخل شدن، رفته بودم داخل مغازه ی اقای بندگی. روبروی محل کار سابقم بود. قبلا مردی آنجا بود که شیطنت از او میبارید و دیروز من دو پسر جوان را دیدم و انگار مکان ثابت بود و جو عوض شده بود. از او متر گرفتم.
خواهر مرد-شاید هم همسر برادر – در را به رویم باز کرد. من ازین خانه همیشه درب بلندش را میدیدم. خانه به همان تمیزی همیشگی بود که در ذهنم ساخته بودم. وارد پارکینگ شدیم. زن صورت گردی داشت. با چشمانی شبیه عروسک، براق. ارام بود و با چادری که دور خودش پیچیده بود، با مهربانی مرا هدایت میکرد. پارکینگ خالی نبود. اما صدای دمپایی زن، میپیچید.
و من با حجمی از وسایل روبرو شدم. از حجم گرد پرخاک گوشه ی حیاط پرسیدم کل آن مغازه ای تو؟
و خودش بود. خود خودش.
فکر میکردم یادم نمانده باشد هر چیزی کجا بود. اما چشم م میدید و یادم می افتاد. روی کشو ها نوشته بود: پلاستیک، کاغذ...
وای من! من حتی نوع پلاستیک داخل دفتر را هم یادم بود. کاتر و تیغ زن سنگین را جابجا کردم.
بعد هم پلاتر را کمی جابجا کردم. زن هم همراهم داشت میگشت. پشت پلاتر میز بود. روی میز هم پلاستیک ضخیمی افتاده بود. و روی پلاستیک، برگه های پاپکو بزرگ بود. خم شدم. زیر میز دستگاه لمینت بود، دستگاه منگنه زن و فنر زن. مغزم پرت میشد به کتاب های کودکی که برای خواهر مرد چاپ کرده بودیم.
پلاستیک ضخیم را جابجا کردم. اخ از روی میز...
عود سوز بود. قالب مشکی ای که یک کودک دوزانو کنارش جای گرفته بود. مرد عود روشن کرده بود و میم که مرا میدید، میگفت بوی عود میدهی.
و من آنجا بود که برای اولین بار عود سوزاندم و دچار سردردنشدم. این همان عودسوز چهار سال قبل بود. چهار سال شد؟نمیدانم.
یک کیسه ی مشکی بزرگ کنار میز بود. داخلش را گشتم. امیدوار بودم دستگاه پیکسل زن همان حوالی ست. آخ! همان استیکر ها! استیکر های قلبی و دایره ای. همان هایی که مرد گفته بود به هرکسی هدیه نمیداده و فقط به مشتری های به خصوص ش، هدیه میداده. روز آخر، به من هم یکی شان را هدیه داد. هنوز هم روی در یخچال مان چسبیده و رویش من و میم برای هم پیام نوشته ایم.
همان بسته ی کاغذ ها را هم میبینم. کاغذ کوتد، کاغذ عکس و همان برگه سفارش ها.
پیکسل زن را ته کشوی میز کنار پلاستیک پیدا میکنم. کنارش یک دنیا موس است و کارت ملی مرد. کارت ملی مرد را به زن میدهم. زنی که پا به پای من گشته و دستانش خاکی شده. خجالت میکشم.
با متر آقای بندگی پیکسل زن را اندازه میزنم. با چند نفر حرف میزنم و عملا به بن بست میخورم.کسی ابعاد این قالب را ندارد. باید باز تماس بگیرم.
برمیگردم و به وسیله ها باز نگاه میکنم. روح م خاکی شده. به این فکر میکنم دنیای من بعد از مهاجرت چه شکلی میشود؟ چند سانت خاک روی وسایلی که دوست شان داشتم، مینشیند؟ چقدر برایم مهم می مانند؟
اصلا مهاجرت میکنم؟
مرد مهاجرت کرده بود. من هم سالها بود که آنجا نرفته بودم. اما روحم هنوز آنجا بود. دوماه بیشتر آنجا کار نکرده بودم. اما انگار عمیق بود. خیلی عمیق.
بعد آنجا ، چندجای دیگر هم کار کرده بودم. اما هیچ کدام عمق نداشتند. آدم روحش را میانشان جا نمیگذاشت. من خیلی راحت رها میکنم حقیقت ش را بخواهید. اما خیلی وقت ها رها نمیکنم. یاد گرفتم ادای رها کردن را در بیاورم.
برای مهاجرت، لابد باید خیلی بیش از این ها بلد باشم. بیش از این ها پوست کلفت باشم و ادا در بیاورم.
برچسب:
نویسنده: یلدا بختیاری